نفرین ابدی بر خواننده این برگها

کلمــه ی رگتــایم نـــام نـــوعی موسیقی است که از ترانه های بـــردگان سیـــاه پوســـت جنوب آمـریکا سرچشــمه گرفته است و در آغــاز قــرن در آمـریکا بسیار رایـــج بــود، «رگ» بــه مــعنای ژنــده و پـاره و گسـیخته است و «تایم» به معــنای وزن و ضربان موسیقی. نویـسنده نام رگتایم را به عنوان روح زمانه ای توصیف می کند که بر رمان خود گذاشته اسـت، و نیز شاید می خواهد کیــفیت پرضربان، گسـسته، و درد آلود داستانی را که درباره ی آن زمان پرداختـه اسـت به ما گوشزد کند. در هر حال عنوانی اســت کـه متاســفانه ترجــمه شــدنی نیســت.
«نجـف دریابندری در مقـــدمه ی رگــــتایم نوشــــته ی ای. ال. دکتروف»

پیوندهای روزانه

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب بخوانیم» ثبت شده است

«شخصا فکر می کنم یک جورهایی بیمارم. یا، شاید جای بیمار بهتر است بگویم چیزی در من کم است. از آن جا که همه ی انسان ها از برخی جهت ها چیزی را از زمان تولد در خود کم دارند، هر کدام از ما کارهای مختلفی می کنیم تا کمبودهای مان را جبران کنیم. در مورد خودم، من بیش از سی سال داشتم که نوشتن را شروع کردم، و فکر می کنم این روشِ من تلاشی بود برای جبران کمبودهایم. اما هر چه قدر هم که آدم برای جبران این کمبودها جان بکند، باز هم هرگز نمی تواند این روند را کامل کند. شاید ابتدا بتوان با جبران چیزی ساده کاری پیش برد، اما به تدریج پرداختن تاوان شان سخت و سخت تر می شود.»

هاروکی موراکامی به دیوار هایائو کاوای می رود، ترجمه ی مژگان رنجبر، نشر چشمه، صفحه ی84 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۳:۰۱
آقای جیم

«روی یکی از سنگ قبرها در گورستان کنارکلیسای قدیم یک تکیه گاه و ساعت شنی ای هست که رویش نوشته شده به امید.

به امید. چرا باید بالای سر یک آدم مرده چنین چیزی بنویسند؟ جنازه امیدوار بود یا آن ها که هنوز زنده بودند؟»

سرگذشت ندیمه، مارگارت اتوود، ترجمه ی سهیل سمّی، انتشارات ققنوس، صفحه ی 160


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۷ ، ۰۸:۳۳
آقای جیم

«تا پیش از به دنیا آمدنش اولویت زندگی ام کار بود. فلسفه می خواندم و تدریس و پژوهش هم می کردم. فعال و پر جنب و جوش بودم و بیشتر وقتم بیرون از خانه می گذشت. بعد از آمدن معین تصمیم گرفتم مادر تمام وقت باشم. برای او از هر لحاظ بهتر بود که سال های اول زندگی اش را کنار من باشد، به من هم این فرصت را می داد تا بزرگ شدنش را ذره ذره ببینم. دلم غنج می زد برای این تماشا. خیلی وقت ها دوست و فامیل به خاطر این تصمیم سرزنشم کردند. بعضی هایشان فکر کردند تنبل شده ام، کاری ندارم و کل روز می نشینم جلوی تلویزیون و بستنی می خورم. آن هایی هم که بیشتر من را می شناختند می پرسیدند «این همه درس خوندی و کار کردی که خونه دار بشی و بچه بزرگ کنی؟» گاهی حس می کردم به یک پلاکارد نیاز دارم که همه جا همراهم باشد و به جای من بگوید چقدر از این انتخابم راضی ام، چون برای اولین بار در زندگی ام آزادم هر چه را که می خواهم بسازم. می توانم کنار پسرم دنیا را در یک چشم انداز جدید تجربه کنم.»

هفته ی چهل و چند، بیست روایت از مادری در همین روزها، دبیر مجموعه: فاطمه ستوده، نشر اطراف، صفحه 238

کتاب مجموعه ایست از روایت های متعدد از زبان آدم های متفاوت، حول و حوش تجربه های مادرانه، سختی ها و شیرینی هایش، و مهم تر از همه دغدغه ها و شیوه های تربیتی که انگار برای تمام مادران دنیا به صورت منحصر به فردی تعریف شده است. بعضی از روایت ها و یادداشت ها خواندنی از آب در آمده اند، منی که دور تر ایستاده ام همه ی این ها را به واسطه ی همسرم تجربه کرده بودم و دیده بودم چگونگی تلاشش برای رفع دغدغه ها و یادگیری مداومش را و غلبه بر ترس های ناشناخته ی بعدترش را. از میان یادداشت ها، روایت «گوگل مام» را بیشتر دوست داشتم، شیرین بود و تقریبا چیزی بود که در این دوره و زمانه به گمانم خیلی ها باهاش درگیر هستند. 

اگر به ناداستان علاقه دارید و دوست دارید تجربه ها را بشنوید، روایت های کتاب را بخوانید.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۴:۵۷
آقای جیم

دارم پیرپرنیان اندیش را می خوانم، یک جایی «سایه» از کودتای 28 مرداد حرف می زند و فضای بعد از واقعه، اشاره می کند که بعد از کودتا فضا زیاد تیره و نومیدکننده نبود، اما اخوان با سرودن شعر «زمستان» نقش تاثیرگذاری در غالب شدن این جریان نومیدی داشت. فتاَمَّل!


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۰۸:۱۷
آقای جیم

 «گیلگمیش، اسطوره ی سومری های باستان. قهرمان این اسطوره قدرتمندترین و تواناترین مرد دنیا، شاه گیلگمیش فرمانروای اوروک است که می توانست همه را در نبرد شکست دهد. روزی انکیدو بهترین دوست گیلگمیش، درگذشت. گیلگمیش روزها و روزها در کنار پیکر دوستش نشست و او را نظاره کرد، تا این که دید کرمی از سوراخ بینی او به بیرون خزید. گیلگمیش در آن لحظه دچار وحشت شدیدی شد و عزم کرد که هرگز نمیرد. بنابراین به جستجوی راهی پرداخت که به مرگ غلبه کند. سفری به انتهای جهان کرد، شیرها را کشت، با مردان عقرب شکل درافتاد و راه خود را به جهان اموات باز کرد. در آن جا غول های سنگی اورشانابی و قایقران رود مرگ را در هم شکست و اوتنپیشتیم، آخرین بازمانده ی طوفان نخستین را پیدا کرد. ولی در جستجوی خود به جایی نرسید و با دست خالی، و مثل گذشته موجودی فانی، به خانه بازگشت، اما اکنون به معرفت جدیدی دست یافته بود. آموخته بود که وقتی خدایان انسان را آفریدند، مرگ را سرنوشت حتمی او قرار دادند و انسان ها باید زندگی در کنار مرگ را بیاموزند.»

انسان خردمند، تاریخ مختصر بشر، نوشته ی یووال نوح هراری، ترجمه ی نیک گرگین، انتشارات فرهنگ نشر نو، صفحه ی 371


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۶:۵۰
آقای جیم

« تو جنگ هیچ چیز مال هیچ کس نیست. فقط تو مردن، همه سهیم اند. اگر هم چیزی تو کتاب ها نوشته اند، کشک است. جنگ های قدیمی منصفانه تر و انسانی تر بود.»

فال خون، نوشته ی داوود غفارزادگان، انتشارات سوره مهر، صفحه 35


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۱
آقای جیم

سال گذشته موقع اینستاگرام گردی، صفحه یک دختر نوجوان انگلیسی کتاب خوان را دیدم که نوشته بود امسال باید 80 عدد کتاب بخواند، تا قبل از آن هیچ وقت کتاب هایی که می خواندم را شمارش نمی کردم، بعد پیش خودم فکر کردم من امسال چند تایی کتاب خوانده ام؟ و هر سال چقدر کتاب می خوانم؟ به عددی مثل 50 رسیدم، خیلی کمتر از آن چیزی بود که همیشه فکر می کردم، برای همین بعدش تصمیم گرفتم که کتاب ها را هم بشمارم، پارسال خودم را به عدد 57 رساندم، برای امسال هدفم را روی 60 کتاب گذاشته ام، یعنی ماهی 5 کتاب، حساب کرده ام اگر سالی 60 کتاب بخوانم و متوسط عمر مفید آدمی 60 سال باشد در مجموع می شود 3600 کتاب، که عدد خیلی کوچکیست، یک جورهایی فاصله ی زیاد بین جهل و نادانی ام با چیزهایی که می توانم از کتاب ها یاد بگیرم آن قدر زیاد هست که وحشت می کنم، مثل یک عدد کسری که صورتش چهار رقمیست و مخرجش آنقدر بزرگ که هنگام تقسیم صورت به مخرج به عدد خیلی خیلی خیلی نزدیک به صفر می رسیم.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۰:۵۴
آقای جیم

«تراژدی این نیست که تنها باشی، بلکه این است که نتوانی تنها باشی. گاهی آماده ام تا همه چیزم را بدهم تا هیچ پیوندی با جهان انسان ها نداشته باشم، ولی من بخشی از این جهانم و شجاعانه تر این است که آن را و همراه با آن تراژدی را می بینم.»

یادداشت ها، آلبر کامو، جلد سوم، ترجمه ی شهلا خسرو شاهی، نشر ماهی، صفحه ی 11

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۵۵
آقای جیم

«از نظر یونانیان قدیم که نمایش سوفوکل را می دیدند، همان طور که اوستا محمود برای من تعریف کرده بود، گناه اودیپ کشتن پدرش نبود، بلکه تلاش برای گریختن از سرنوشتی بود که خداوند برایش مقرر کرده بود. به همین ترتیب، گناه رستم نیز کشتن پسرش نبود، گناه او این بود که از یک رابطه ی یک شبه صاحب پسری شده بود و برایش پدری نکرده بود.»

زنی با موهای قرمز، نوشته اورهان پاموک، ترجمه مژده الفت، نشر نون، صفحه 9

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۳۷
آقای جیم

« وقتی کسی به این دنیا می آید که به عمیق ترین ژرفاهای ممکن شر می غلتد همیشه هیولا خطابش می کنیم، یا شیطان، یا تجسم شر، ولی هیچ وقت در نظر نمی گیریم ممکن است این آدم واقعا چیزی فرازمینی و آن دنیایی با خود داشته باشد. شاید انسان شریری باشد، ولی در نهایت فقط یک انسان است. ولی اگر انسانی خارق العاده در آن سوی گستره فعالیت کند، طرف خوبی، مثل مسیح یا بودا، بی درنگ او را بالا می بریم، می گوییم خدا است و الاهی و فراطبیعی و غیرزمینی. این نشان می دهد ما خود را چه طور می بینیم. راحت قبول می کنیم بدترین موجود که بیشترین آسیب ها را می زند انسان است، ولی به هیچ عنوان نمی توانیم بپذیریم بهترین موجود، کسی که سعی در القای تخیل و خلاقیت و همدلی دارد، می تواند یکی از ما باشد. خیلی نظر خوبی به خودمان نداریم ولی خیلی هم از این پایین بودنمان ناراحت نیستیم.»

جزء از کل، نوشته ی استیو تولتز، ترجمه ی پیمان خاکسار، نشر چشمه، صفحه 652

پی نوشت: با دوست عزیزی پیرامون دنیای کتاب ها صحبت می کردیم که رسیدیم به این سوال که آیا ما هستیم که کتاب ها را انتخاب می کنیم؟ جواب هر دوتایمان به این سوال خیر قاطعانه بود، حتی پیرامون همین موضوع چند تایی تجربه داشتیم و برای هم تعریف کردیم، برایش حتا همین کتاب «جزء از کل» را مثال زدم که یک سال توی کتابخانه ام بود و علیرغم تعریف های زیادی که ازش شده بود میلی به خواندنش نداشتم. اما عید که از مسافرت برگشتم دیدم کتاب دارد مرا می خواند، علاقه ی زیادی برای خواندنش پیدا کرده بودم، به وضوح داشتم صدای جسپر را می شنیدم که دعوتم می کرد به ورق زدن کتاب، ماترین دین هم داشت صدایم می زد و می گفت لعنتی حالا نوبت من هست، بنشین که می خواهم از زندگی دردناک و پر از تنهایی ام برایت بگویم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۰۲
آقای جیم